تبليغاتX
ادبی

ادبی

گریز اصل زندگیست

ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا میبری

با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری

ای ساربان کجا میروی لیلای من جرا میبری

 

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند به جا

ای ساربان کجا میروی لیلای من کجا میبری

 

تمامی دینم به دنیای فانی شراره عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشکی به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت به دلها  به دلها بماند به سان دل ما

که لیلی و مجنون به سان شبند حکایت ما جاودانه شود

 

تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را ز چشمم نمیخوانی

از این غم چه حالم نمیدانی پس از تو نمانم برای خدا

تو مرگ دلم را ببین و برو

 

چو طوفان سختی ز شاخه غم

گل هستیم را بچین و برو که هستم من ان تک درختی

که در پای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11:15  توسط میترا  | 

میان چشم و دلم پیمانی متقابل بسته شده است.و اکنون هر یکی به دیگری کمک میکند.

وقتی که چشمهایم سخت گرسنه و تشنه یک نگاه است یا دل عاشقم با اه هایش خود را

خفه میکند انوقت چشم با عکس معشوقم مهمانی و سوری بر پا میکند و دلم را به ضیافت

و نقش دعوت میکند.

در وقت دیگر چشم مهمان دل میشود و از خیالات عاشقانه دل سهمی میبرد.

بنابراین یا با عکست یا با عشقم در حالی که تو خودت دوری پیش من حاضری و همچنان با منی                        

                                                                                        .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 20:21  توسط میترا  | 

این سکوت را گناه من دانسته ای

در صورتیکه لال و گنگ بودن بزرگترین هنر و افتخار من است

زیرا من با گنگ بودن وسکوت به زیبایی تو اسیبی نمی رسانم

در حالی که دیگران که میخواهند به ان حیات بخشند گوری برای ان فراهم می کنند      

   

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:12  توسط میترا  | 

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که اب می شود

و برای نخستین گلها     

 

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم

 

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم

دوست می دارم

 

بی تو جز گستره ای بی کرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز

از جدار اینه خویش گذشتن نتوانستم

 

می بایست زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از ان گونه که لغت به لغت از یادش می برند

تو را دوست می دارم به خاطر فرزانگی ات که از ان من نیست

 

به رغم همه ان چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

می اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی

تو خورشید رخشانی که بر من می تابی هنگامی که

به خویش مغرورم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:53  توسط میترا  | 

با توام یار دبستانی من

تو اگر گوش به حرف دل من نسپاری 

من اگر مهر تو در سینه خود جا ندهم      

گوش تو پر سخن از حرف کسی خواهد شد

که درون دل من کینه تو می کارد

 

هم کلاسی مگذار ...

مگذار این ره بس مانده که در پیش گرفتیم شبی

بیش از این ماند و از پس نرسد فردایی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:46  توسط میترا  | 

اغاز سال 1387 خورشيدي همزمان با


2567امپراطوري هخامنشي


7030ميترايي


6372مادي


3646زرتشتي بر پارسیان ایران زمین شادباش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:4  توسط میترا  | 

دستمال های مرطوب

تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند

اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی

ایمان به تقدیر می راند

 

اینک سرنوشت

همان سر افرازی ازلی خویش را پایدار می بیند

 

شاید

شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم...

نمی دانم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 18:13  توسط میترا  | 

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم

تو زیستن در لحظه ها را بیاموز

و از جمیع فریادها پیکر کینه توز بطالت را میافرین

 

مرگ سخن دیگریست

مرگ سخن ساده ایست

 

و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت

که چه سوکوارانه است تمام پایان ها

برای تو از لحظه های خوش صوت

از بی ریایی یک قطره اب ـ که از دست می چکد

 

و از تبلور رنگین یک کلام

واز تقدس بی حصر هر نگاه ـ که می خندد

برای تو از سر زدن سخن می گویم

رجعتی دیگر باید

 

به حریم مهربانی گل های ابریشم

به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی

به باد صبح

که بیدار می کند

چه نرم

چه مهربان

چه دوست

 

رجعتی دیگر باید

به شادمانی پر شکوه اشیاء

لباس های زمستانی ات را فراموش نکن...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 18:7  توسط میترا  | 

تو باید زندگی در دشت

در دریا

و در کنار تنها پنجره ی روز می اموختی

 

در اسمان را چون ستارگان می اموختی

در موج

خطیر

جوشان

کف الودو وحشی می اموختی

تو باید زندگی کردن را می اموختی

 

و من می خواستم

می خواستم که تو را به منزلگاه بی کران ستارگان

به کنار پنجره ی روز باز گردانم

 

اما سگ هایی که پنج ماه تمام گرسنگی کشیده بودند

مرا چون استخوانی مرطوب در میان گرفتند و فریاد زدند...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 17:55  توسط میترا  | 

در انتهای شب گرگ ها سفر می کنند

نرده های خانه ات تو را از کوچه ها جدا می سازد

من دیگر در زیر باران تند فروردین و در میان بادهای اذری ننشسته ام که بیایی

و من دیگر نخواهم گفت:گریز اصل زندگیست

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 17:25  توسط میترا  |